گیرم که خدایی هم نباشد
بشنو به دلت ندای حق را گیرم که ندایی هم نباشد
نومید مکن تو مستحق را گیرم که گدایی هم نباشد
برشور و به دف چنان به رقص آی گیرم که سماعی هم نباشد
نازی کش و معشوقه بدست آر گیرم که ادایی هم نباشد
معطوف بمان به کظم غیظت گیرم که جفایی هم نباشد
اندیشه خود رها کن از بند گیرم که رهایی هم نباشد
ایمن زخطر بمان همیشه گیرم که بلایی هم نباشد
افتد به قبول و حل شود کار گیرم که ثنایی هم نباشد
بی ترس برو به هرکجاکه خواهی گیرم که فدایی هم نباشد
روشن بنگر هر آنچه بینی گیرم که سیاهی هم نباشد
آباد کن هر عمارتی را گیرم که تباهی هم نباشد
زر ریز و بزر بگیر زندگانی گیرم که طلایی هم نباشد
چشمت بپوش زهرچه عیب است گیرم که خطایی هم نباشد
بر زیر لگام دین مرو به غمزه گیرم که ابایی هم نباشد
از بیرق هر کسی حذر کن گیرم که لوایی هم نباشد
بر حلقه وصل دوستان شو گیرم که جدایی هم نباشد
سرد است هوای میهن ما گیرم که شتایی هم نباشد
امداد بکن تو بینوا را گیرم که نوایی هم نباشد
دست کرم و لطف بپیش آر گیرم که عطایی هم نباشد
خشنود بساز با سلامت گیرم که سلایی هم نباشد
مسکوت بمان به وقت غیبت گیرم که صدایی هم نباشد
بر مروه به دل برو بحاجت گیرم که صفایی هم نباشد
خود پند بگیر ازین زمانه گیرم که چو مائی هم نباشد
انکار مکن تو ذات حق را گیرم که خدایی هم نباشد
"م.ا" چهار شنبه 6 فروردین 1393
برچسب:
نویسنده: پرنیا موسوی